تبریک میلاد کریمه اهل بیت، فاطمه معصومه سلام الله علیها

 

 

 

 

 

 

 

 

مرحوم حاجی نوری (رضوان الله علیه) داستانی را نقل مى‌‌‌کنند که چون در زمان خودشان و در نزدیکی محل اقامتشان واقع شده و گویا صاحب جریان را مى‌‌‌شناخته‌‌اند داستانی ارزشمند است. ایشان مى‌‌‌گویند:

در ایامى ‌‌‌که ما در کاظمین اقامت داشتیم و مجاور بودیم، در بغداد یک مرد نصرانی بود به نام یعقوب که دچار بیماری استسقا شد و هر چه مراجعه به اطباء کرد، نفعی نداد و بیماری او شدّت یافت. چنان رنجور و لاغر گردید که از راه رفتن عاجز شد. او خود مى‌‌‌گوید: پیوسته مى‌‌‌گفتم خدایا یا شفایم ده یا مرگم را برسان.

تا اینکه شبی هم‌‌چنان که وری تخت خواب خوابیده بودم خواب دیدم سید جلیل و نورانی و بلند قامتی نزد من آمده و تخت مرا حرکت داد و گفت: اگر شفا مى‌‌‌خواهی باید به کاظمین بروی و زیارت کنی که از این بیماری رها شوی.

از خواب بیدار شدم و جریان خوابم را برای مادرم نقل کردم. او که نصرانی بود گفت: این خواب شیطانی است و رفت صلیب و زنّار آورد و به گردنم آویخت.

من دوباره به خواب رفتم و در عالم رؤیا بانویی با جلالت و پوشیده را دیدم که آمد و تخت مرا حرکت داد و فرمود: برخیز. چه آن که صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به زیارتش بروی تا تو را شفا دهد؟

عرض کردم: پدر شما کیست؟

فرمود: امام موسی بن جعفر (علیهما السلام).

گفتم: تو کیستی؟

فرمود: «أنا المعصومة اُخت الرضا» منم معصومه خواهر رضا (علیه السلام).

من بیدار شدم و متحیر بودم که چه کار کنم و کجا بروم. پس در قلبم افتاد به خانه سید محترم، سید راضی بغدادی که ساکن در محله رواق بغداد است بروم. به راه افتادم تا به خانه او رسیدم. در را کوبیدم. او گفت: کیست؟

گفتم در را باز کن. چون صدای مرا شنید دخترش را صدا زد که در را باز کن که یک نصرانی است مى‌‌‌خواهد مسلمان شود.

من وارد شدم و گفتم از کجا دانستید که نصرانی مى‌‌‌خواهد مسلمان شود؟

گفتم: جدم حضرت کاظم (علیه السلام) در خواب به من خبر داد.

بعد مرا به کاظمین و به خانه عالم جلیل شیخ عبدالحسین تهرانی برد و داستان را به ایشان عرض کردم.

به دستور او مرا به حرم مطهر بردند و دور ضریح طواف دادند ولی اثری از برای من ظاهر نشد. چون بیرون آمدم و مختصر زمانی گذشت دچار تشنگی شدم، آب آشامیدم، در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمین افتادم و آن وقت بود که احساس کردم بار گرانی که چون کوه برپشت بود برداشته شد و ورم بدنم از بین رفت و به کلی کسالت و دردم مرتفع گردید.

به بغداد برگشتم بستگانم که از جریان اطلاع پیدا کردند ناراحت شدند. مادرم گفت: خدا رویت را سیاه کند کافر شدی؟

گفتم: از بیماری‌‌ام چیزی مى‌‌‌بینی؟

او گفت: این از سحر است و بالاخره مرا زدند. و خون آلود نمودند و گفتن تو از دین ما خارج شده‌‌ای.

من به کاظمین برگشتم و خدمت شیخ عبدالحسین تهرانی رفتم و او اسلام و شهاتین را به من تلقین کرد و مسلمان شدم و چون خطر مرا تهدید مى‌‌‌کرد مرا مخفیانه به کربلا فرستاد و چون زیارت کردم و برگشتم مرا با مرد صالحی به بلاد عجم فرستاد و یک سال در قریه‌‌ای از توابع شیراز ماندم و بعد به عتبات برگشتم.

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
پیمان اوریا

سلام.وبلاگ زیبا و وزینی دارید در صورت تمایل وبلاگ بنده را با نام (دل نوشته های روزگار پاییزی من)در وبلاگ خود لینک کنید و نام لینک وبلاگ خود را برایم ارسال کنید... با تشکر[گل]