حج جاهلى

حج بارزترین نشانه از شعایر و آیین‌‌های دینی کهن است. واژه‌‌ى «حج» از نظر لغت بسیار کهن است. از این رو مى‌‌توان این امکان را در نظر گرفت که عمل به معنای این واژه یعنی حج گزاردن نیز به همان اندازه کهن باشد. اگر به خود اجازه دهیم که کلام راویان را درباره‌‌ى مکه و مدینه و آمدن ابراهیم (علیه السّلام) به آن نواحی بپذیریم، ناگزیر باید بپذیریم که رسم حج گزاردن حتی پیش از رواج زبان عربی رایج بوده و از آن کهن‌‌تر است.
به هر حال، مسلم است که مراسم حج، بی هیچ تردیدی از اعمال دینی کهن به شمار مى‌‌رود. آن چه بر محقق دشوار است، تعیین زمانی است که قوم عرب برای نخستین بار مراسم حج را بر پای داشت. قرآن کریم این تاریخ را به دوران ابراهیم رجوع مى‌‌دهد و مى‌‌فرماید: «وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلى‏ کُلِّ ضامِرٍ یَأْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ» (2)، (و در میان مردم برای [ادای] حج بانگ برآور تا [زایران] پیاده و [سوار] بر هر شتر لاغری ـ که از راه دور مى‌‌آیند ـ به سوی تو روی مى‌‌آورند). و شاید بتوان با استفاده از این کلام قرآن با گروهی که گمان دارند قوم عرب اولین امتی ست که مراسم و عادت حج گزاردن را بر پای داشته، هم عقیده شد. (3)
واژه‌‌ى حج از نظر لغوی مطلقاً به معنای قدوم [ورود، وصول، رسیدن، آمدن] و قصد است. وقتی گفته مى‌‌شود: «حججتُ فلاناً ...»، به این معنی ست که چندین بار بر او وارد شدم. پس وقتی گفته مى‌‌شود: «حج البیت»، یعنی آن‌‌ها هر سال به آن خانه مى‌‌روند. سپس این عبارت انحصاراً برای رفتن «به قصد مکّه برای عبادت» استعمال شده است. (4)

به نظر مى‌‌آید جمع شدن گروه گروه اعراب جاهلی از تمام نواحی جزیره العرب در مکه را تنها به دلیل امر دینی محض پنداشتن، چندان عقلانی نباشد. به نظر من حج خانه، با تمام جلوه‌‌هاى آشکار مربوط به آن، اگر در درجه‌‌ى دوم اهمیت قرار نگیرد، حداقل کم اهمیت‌‌تر  از انگیزه‌‌هاى اساسی درونی‌‌تر ی به حساب مى‌‌آید ... که زندگی انسان بدوی بر اساس آن بنا مى‌‌شود و محکم‌‌تر  از دین و حتی قوی‌‌تر  از روابط خویشاوندی ست ... منظور انگیزه‌‌ى اقتصادی یا به بیان کوتاه «تجارت» است.

بسیاری از گروه‌‌هایی که قبایل مختلف به مکّه مى‌‌فرستادند، در حین پیمودن جزیره العرب از دومه الجندل ... تا هجر... تا الشجر .... تا طائف، و قبل از آن که سرانجام در بازار عکاظ ... و سپس مجنه ... و ذوالمجاز ... فرود آیند و مستقر شوند، از بازارهای بسیاری که در سر راه برپا شده بود، عبور مى‌‌کردند ... تا خانه را طواف کنند و در عرفه وقوف نمایند و از عبادت خود بهره گیرند و قربانی کنند. اما آن چه گفته شد به نظر من نمى‌‌تواند دلیلی موجه و پذیرفتنی جلوه کند. به عبارت دیگر اگر در مراسم حج بازارهای تجاری که در آن‌‌ها کالاها و سایر ملزومات زندگی مبادله مى‌‌شد ... و در نتیجه افراد و قبایل با یکدیگر آشنا مى‌‌شدند، فراهم نمى‌‌گشت و پس از پایان یافتن حج و مبادله‌‌ى کالا، امکانی پدید نمى‌‌آید که شعرهای خود را عرضه کنند و داستان‌‌های یکدیگر را فرا گیرند و در واقع بازارها را جشن سالیانه قرار دهند، در این صورت هر قبیله‌‌اى به بت‌‌های خود اکتفا مى‌‌کرد و همان مراسم قربانی و طواف وقوف را در برابر آن‌‌ها انجام مى‌‌داد و در نتیجه ساربان‌‌ها را از اطراف و میان جزیره العرب به زحمت نمى‌‌انداخت و سرانجام، حج خانه چندان جذاب جلوه نمى‌‌کرد تا آن حد که ماه‌‌هاى حرام را به دلیل آن جلوه‌‌ها، حلال بشمارند.

بازارها

مراسم حج با برپایی بازارها، میان طائف و مکه به عنوان محل‌‌های تجاری دوران جاهلی، آغاز مى‌‌شده است. (5) اهمیت این موضوع تا آن جاست که از عمر بن الخطاب پرسیدند: «آیا شما تجارت در حج را مکروه مى‌‌دانید؟ جواب داد: آیا زندگی و معیشت ما [از راهی] به جز از تجارت در حج بوده است؟» (6)

و از آن جا مسلمانان در سال‌‌های نخستین دعوت اسلام از انجام عادت‌‌های جاهلی، و به ویژه آداب دینی جاهلی، روی گردان بودهاند، به همین جهت خرید و فروش در موسم اجرای حج را گناه مى‌‌دانستند و از تجارت در حج پرهیز مى‌‌کردند. (7) تا این که [امر تجارت] مباح و روا اعلام شد و مطابق با آیه‌‌ى قرآن، تجارت کنندگان در مراسم حج مشمول گناه نمى‌‌شوند: «لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ ...». (8) (بر شما گناهی نیست که [در سفر حج] از فضل پروردگارتان [روزی خویش] بجویید ...).

در ناحیه‌‌اى از عکاظ (9) ـ عکاظ نخلی در وادی میان مکّه و طائف بوده است ـ موضعی کاملاً هموار و بدون پستی و بلندی بوده است که در آن جا بازاری برپا مى‌‌شده است. در این منطقه که به «الاثیداء» معروف بوده آب و نخل یافت مى‌‌شده است. هم چنین انصاب (سنگ‌‌های بت واره) و صخره‌‌هایی وجود داشته که آن‌‌ها را با خون قربانیان آغشته مى‌‌کردند و گفته شده که برای همین سنگ‌‌ها حج برپا مى‌‌شده و در اطراف آن‌‌ها طواف مى‌‌کرده‌‌اند. زمان گرد آمدن مردم در عکاظ از ماه شوال تا ذی القعده بوده است، که زمان برپایی رسمی بازار عکاظ نیز محسوب مى‌‌شده است. در بیستم ذی القعده، جماعت گرد آمده در عکاظ به «مجنه» مى‌‌رفتند، کسانی که هنوز خرید و فروششان به پایان نرسیده بود، بعد از آن‌‌ها به دنبالشان به آن جا روانه مى‌‌شدند.

مجنه، محلی نزدیک به کوهی در پایین مکّه بوده است که به آن «اصغر» مى‌‌گفتند. بازار مجنه ده روز برپا بود (10) تا وقتی که هلال ماه ذی الحجه مشاهده مى‌‌شد. آن گاه به «ذو المجاز» مى‌‌رفتند که محلی در یک فرسنگی عرفه بوده است. این بازار هشت روز برپا بود (11)، یعنی تا هشتم ذی الحجه که روز ترویه است.

علت نام گذاری آن روز به ترویه آن بوده است که مردمان مى‌‌بایست خود را سیراب مى‌‌کردند و ظرف‌‌های آب خود را پر مى‌‌کردند، زیرا در عرفه آبی یافت نمى‌‌شد. در همین بازار است که تمام گروه‌‌هاى حجاج ـ چه آن‌‌ها که در بازارهای قبلی حاضر بودند و چه آن‌‌ها فقط برای شرکت در مراسم حج آمده بودند ـ جمع مى‌‌شدند، زیرا ذوالمجاز خود یکی از مراسم حج به حساب مى‌‌آمد. (12)

بنابراین، عکاظ و مجنه و ذو المجاز، بازارهایی بودند که در دوران جاهلیت به هنگام مراسم حج در آن جا به تجارت مى‌‌پرداختند، حتی چندان به بی راهه نرفتهایم اگر بگوییم برپایی این بازارها خود بخشی از اعمال حج محسوب مى‌‌شد. چنان که بر طبق گفته‌‌ى الارزقی قریش و بسیاری از اعراب خطاب به مردم مى‌‌گفتند: «در بازارهای عکاظ و مجنه و ذو المجاز تنها به شرط احرام باید حاضر شوید» (13) و صرف به کاربردن لفظ احرام به معنی بزرگ داشت و تقدیس است.

وقوف

اعراب از این بازارها به سمت مکّه حرکت مى‌‌کردند (14) و مراسم حج در نهم ذی حجه با حرکت از ذو المجاز به سمت عرفه، آغاز مى‌‌شد. در عرفه، «وقوف» اجرا مى‌‌شد که یکی از مهم‌‌تر ین مراحل مناسک حج به شمار مى‌‌رفت.
اسمیت با نظر ولهاوزن موافق است که خصوصیت بارز وقوف حجاج در عرفه شبیه است به منظره‌‌ى کسانی که در پایان مراسم یا در حین اجرای آن حول قربان گاه با کمال خشوع جمع شدهاند، در حالی که قربانی‌‌ها بر زمین افکنده شده و خون آن‌‌ها در برابر غبغب (نام یکی از بت‌‌ها) جاری ست و پرده دار، آن سنگ بت واره یا همان غبغب را با آن خون آغشته مى‌‌کند. (15)

هوتسما (Houtesma) وقوف در عرفات را به وقوف یهود در کوه سینا که پروردگار بر آنان با برق و رعد جلوه مى‌‌کرد، مقارن مى‌‌داند. (16) اگرچه از خدایی که در عرفات پرستش مى‌‌شد اطلاع دقیقی نداریم، شاید بتوان گفت که فی نفسه همان خدای مزدلفه یا قزح ـ خدای برق و توفان و رعد و باران ـ باشد که «الادومیون» در زمان‌‌های کهن‌‌تر  آن را مى‌‌پرستیدند و از جلوه‌‌هاى عبادت‌‌های مربوط به آن، تنها رسم برافروختن آتش در مزدلفه در میان اعراب جاهلی باقی ماند.

در مورد وجه تسمیه‌‌ى مکانی که در آن وقوف مى‌‌کرده اند، یعنی عرفه، نظریه‌‌هاى مختلفی وجود دارد. از آن جمله سخن ابراهیم (علیه السّلام) خطاب به جبرئیل است که در مشاعر در اطراف او مى‌‌چرخید و او را تعلیم مى‌‌داد. پس ابراهیم گفت: دانستم [قد عرفتُ] و یا علّت نام گذاری این محل به عرفات آن است که آدم و حوا بعد از هبوط به خاک، یکدیگر را در این محل شناختند [تعارفا]، و یا به این علت که مردم در آن جا یکدیگر را مى‌‌شناسند (17) [یتعارفون فیه]. یاقوت بر آن چه ذکر شد چنین مى‌‌افزاید: این محل به نام صبر نامیده شد، زیرا مردمان برای رسیدن به آن صبر زیادی باید تحمّل کنند و واژه‌‌ى «العرف» به معنی صبر است، و یا به این دلیل که مردم در این توقف گاه به گناهانشان اعتراف مى‌‌کنند. (18)

به هر حال اصطلاح «وقوف» ما را از سیر حرکت حج باز نمى‌‌دارد. به این ترتیب که مردمان بعد از آن که روزشان را در عرفات به سر بردند و قبل از آن که غروب خورشید را ببینند، به سرعت به سمت مزدلفه سرازیر مى‌‌شدند و این گونه سرعت گرفتن برای رسیدن به مزدلفه تا دوره‌‌ى اسلام بر جا ماند تا این که پیامبر به مردم فرمان داد که با آرامش و کندی حرکت کنند. از ابن عباس نقل شده که با پیامبر اکرم در روز عرفه همراه بود. پیامبر به ناگهان در پشت سر خود صداهایی گوش خراش و صدای ضربه زدن و نیز صورت شتر را شنید، با تازیانه‌‌ى خود به آنان اشاره کرد و گفت: «ای مردم بر شماست که آرامش و سکون خود را حفظ کنید، زیرا نیکی و خیر در ایضاع نیست. و ایضاع به معنی سرعت گرفتن است». (19)

در مزدلفه که مکانی نزدیک به عرفه است، آتش برمی افروختهاند. مطابق برخی روایات علّت نامیدن این مکان به مزدلفه آن است که مردمان در این جا به خداوند تقرب مى‌‌جویند (20) [یزدلفون: یتقربون]. مردمان در مزدلفه شب خود را در میان آتش‌‌های فروزان «قزح» به عبادت مى‌‌گذارده‌‌اند در حالی که منتظر اشراق و طلوع الهه‌‌ى [:قزح] بودهاند ... و از «جمع» بیرون نمى‌‌آمده اند تا وقتی که خورشید بر «ثبیر» بتابد (21) و ثبیر کوهی در مکّه است و مى‌‌گویند: «اشرق ثبیر کیما نغیّره» (22). به عبارت دیگر، خطاب به کوه مى‌‌گوید:‌‌اى ثبیر وارد طلوع روز شو تا برای ما قربانی کردن شتاب کنیم. (23)

پس آن گاه همراه با طلوع خورشید به وادی «منی» مى‌‌رفتهاند که در آن جا بر مکان‌‌های معین سنگ پرتاب کنند. (24) این عمل یا برای راندن شیطان است یا ـ چنان که گروهی مى‌‌پندارند ـ برای پرکردن آن صحرا با سنگ ریزه است تا اهالی مکّه نتوانند بر آن زمین کشت کنند. (25)

روشن است که اولین کسانی که به منی مى‌‌رسند، عمل ذبح را انجام مى‌‌دهند. گفته شده است که نام منی از آن جهت بر این سرزمین نامیده شده که از خون‌‌هایی که بر آن جاری مى‌‌شود، برخوردار مى‌‌گردد. (26) و از آن جا که عمل قربانی کردن از مهم‌‌تر ین و کهن‌‌تر ین آیین‌‌هایی ست که اعراب به وسیله‌‌ى آن به خدایان تقرب مى‌‌جستند، به نظر مى‌‌رسد که اگر در این مورد اندکی سخن را به درازا بکشانیم، بی فایده نخواهد بود.

قربانی

ذبح یا قربانی کردن در میان اعراب جاهلی عادت و آیینی بدون علّت و بی جهت نبوده است. بل که مسلّماً نزد اقوام سامی و خصوصاً اعراب، عمل ذبح فلسفه‌‌اى ویژه داشته و تردیدی نیست که در میان علت‌‌های گوناگونی که موجب عمل ذبح مى‌‌شده، اطعام یکی از دلایل مهم آن است. اما این گفته شود پس از ریختن خون حیوان بی چاره، قسمت بزرگی از قربانی را به حیوانات وحشی و پرندگان و سایر گوشت خواران تقدیم مى‌‌کردند که سبب آن رفتاری ابتدایی و بدوی بوده است، مورد پسند و پذیرش من نیست، حتی اگر بپذیریم که آن‌‌ها در ابتدایی‌‌تر ین مراحل بدویت به سر مى‌‌برده‌‌اند.

[به عبارت دیگر] آنان اگر قربانی را به جای خدای خود تقدیم مى‌‌کرده اند، این عمل نوعی اجبار آیینی و مناسک اجباری نبوده است، بلکه آن را از روی عشق به اتحاد با خدایان و شریک شدن با آنان انجام مى‌‌دادند و درست به همین سبب است که مطابق بعضی روایت‌‌ها اعراب جاهلی بخش معینی از کشت و حاصل خود را نیز برای خداوند تعیین مى‌‌کردند و آن را برای مهمانان و درماندگان مصرف مى‌‌کردند، (و چه بسا بر حسب اندیشه‌‌هاى آنان، حتی برخی از حیوانات میهمانان خدا بودهاند) هم چنین بخشی از آن قربانی که برای خود اختصاص مى‌‌دادند، به پرده داران آن الهه یا خدا انفاق مى‌‌شده است (27) و برای همین آیه نازل شد: «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصیباً فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَکائِنا فَما کانَ لِشُرَکائِهِمْ فَلا یَصِلُ إِلَى اللَّهِ وَ ما کانَ لِلَّهِ فَهُوَ یَصِلُ إِلى‏ شُرَکائِهِمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ» (28). (و [مشرکان] برای خدا از آن چه از کشت دام‌‌ها که آفریده است سهمی گذاشتند و به پندار خودشان گفتند: «این ویژه‌‌ى خداست و این ویژه‌‌ى بتان ما» پس آن چه خاص بتانشان بود به خدا نمى‌‌رسید، [ولی] آن چه خاص خدا بود به بتانشان مى‌‌رسید، چه بد داوری مى‌‌کنند).

اعراب جاهلی در عمل قربانی دو عامل اصلی را در نظر داشتند: نخست انتقال خون گرم قربانی به معبودی که قربانی برای آن بود و به همین جهت ملاحظه مى‌‌شود که خون را بر سر بت‌‌ها و انصاب مى‌‌ریختند تا غضب آن‌‌ها فرو نشیند و رضایت او جلب شود، و دلیل دوم آمیختن خون و گوشت قربانی با خون و گوشت پرستندگان آن خدا بوده است ... .

شاید کهن‌‌تر ین توصیفی که از عمل قربانی به جا مانده، همان است که نیلوس در سال 410 میلادی وصف کرده است و شیخو توصیف نیلوس را آیینی عربی و مبتنی بر اعمال و مناسک اعراب شمالی ـ به ویژه عرب‌‌های بطرا و دومه الجندل ـ بوده است:

و این گروه وحشی دینی ندارند، مگر آن که ستاره‌‌ى صبح را بزرگ مى‌‌دارند (العزی) و در برابر او سجده مى‌‌افتند و بهترین اسیرانشان را که در جنگ‌‌ها به دست آوردهاند برای او قربانی مى‌‌کنند؛ و آنان برای قربانی کردن، اسیرانی را که در اوج جوانی هستند و پوست و روی سفید دارند ترجیح مى‌‌دهند. به همین منظور، قربان گاهی از توده‌‌هاى سنگ و صخره‌‌ها آماده مى‌‌کنند و در انتظار طلوع فجر مى‌‌مانند تا ستاره‌‌ى صبح نمایان شود. در این هنگام قربانی را شمشیر مى‌‌زنند و خون او را مى‌‌نوشند ... و عادت دارند که اگر اسیری به دستشان نیفتاد شتری به ویژه سپید موی را قربانی کنند. به این ترتیب که او را به زانو در مى‌‌آورند و در اطرافش سه مرتبه مى‌‌چرخند، سپس کاهن یا رییسشان پیش مى‌‌آید و در حالی که سایرین آواها و آهنگ‌‌هایی سر دادهاند، با ضربه‌‌ى شمشیر رگ گردن شتر را مى‌‌برد تا خون او خارج شود و آن را بنوشد. سپس افراد دیگر حمله مى‌‌کنند و هر کدام قطعه‌‌اى از [گوشت] قربانی را مى‌‌برند و آن را همان طور خام مى‌‌خورند و در این کار شتاب مى‌‌کنند که مبادا چیزی از حیوان، حتی پوست و استخوان، هنگام طلوع خورشید بر جا بماند. (29)

اگر سخنان نیلوس درست باشد، این گونه قربانی کردن در نزد اعراب کهن از خشن‌‌تر ین گونه‌‌هاى قربانی ست که انسان انجام مى‌‌داده است و به همین ترتیب آن خدای کهن نیز قلبی سخت‌‌تر  از عبادت کنندگانش داشته است، زیرا برای رضای خود چیزی به غیر از نذرهای حیوانی، از آنان مى‌‌طلبیده و آنان جان انسان را به او تقدیم مى‌‌کرده‌‌اند.

پیش از این به عمل منذر که اسیرش، پسر ملک غسان را و نیز تعداد زیادی از راهبان عراق را برای ارضای قلب سخت عزی قربانی کرد، اشاره کردهایم.

احتمال دارد این گونه رفتار رذیله‌‌اى که در دین ابتدایی از خوف الهه [عزّی] روی مى‌‌داد، از جمله اسبابی باشد که موجب شد در برخی قبایل به دختران، زنده به گور شوند و گفته شده است پس از گذشت زمان و محو شدن علل اولیه و اصلی، زنده به گور کردن دختران هم چنان در قالب ترس از ننگ [دختر داشتن] و بیم از تنگ دستی، ادامه یافت و از این جاست که آیه‌‌ى «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ ...» (30)، (فرزندان خود را از بیم تنگ دستی هلاک مکنید). نازل شده است به همین گونه است داستان اقدام ابراهیم (علیه السّلام) به قربانی کردن یکی از پسرانش که مسلّماً در میان اعراب معروف بوده است و خلاصه‌‌ى قرآن آن را به این گونه ذکر کرده است: «رَبِّ هَبْ لی‏ مِنَ الصَّالِحینَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ * فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى‏ فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏ قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ...» (ای پروردگار من، مرا [فرزندی] از شایستگان بخش. پس او را به پسری بردبار مژده دادیم. و وقتی با او به جایگاه «سعی» رسید، گفت:‌‌اى پسرک من، من در خواب [چنین] مى‌‌بینم که تو را سر مى‌‌برم، پس ببین چه به نظرت مى‌‌آید؟ گفت:‌‌ اى پدر من، آن چه را ماموری بکن. ان شاء الله مرا از شکیبایان خواهی یافت. پس وقتی هر دو، تن در دادند [و همدیگر را بدرود گفتند] و [پسر] را به پیشانی بر خاک افکند، او را ندا دادیم که‌‌اى ابراهیم رؤیا [ی خود] را حقیقت بخشیدی. ما نیکوکاران را چنین پاداش مى‌‌دهیم. راستی که این همان آزمایش آشکار بود و او را در ازای قربانی بزرگی باز رهانیدیم (31)).

و به همین ترتیب است، داستان عبدالمطلب که نذر کرد فرزندش عبدالله را قربان کند و پیش از این گفته شد.
ظاهراً این گونه نظرهای گاه به گاهی برای ارضای خدایان دنیای کهن کافی نبوده است و به همین جهت حکایت کردهاند که در برخی جاها اقوامی بودهاند که هر سال یک قربانی انسانی داشتهاند. از آن جمله «برفیروس»، فیلسوف بت پرست، در قرن دوم میلادی گزارش مى‌‌دهد که «اهالی دومه الجندل هر سال برای خدایانشان مردی را قربانی مى‌‌کردند و آن را در نزدیک قربان گاه دفن مى‌‌کردند (32)». چنان که برخی اقوام دیگر، قربانی یا مقتول را در میان زمین و آسمان در برابر بت معلق مى‌‌کردند. (33)

شاید کهن‌‌تر ین قربان گاه‌‌هاى متعلق به اقوام سامی ساکن در شمال و نیز اعراب ساکن در دیار عرب ـ مطابق نظر اسمیت ـسنگی بزرگ یا تپه‌‌اى از سنگ ریزه‌‌ها بوده است که خون حیوان قربانی بر آن ریخته مى‌‌شد و این خون پهن شده بر این سنگ یک پارچه یا بر توده‌‌ى سنگ ریزه، عمل ذبح را تقدیس مى‌‌کرد و حیوان به عنوان قربانی شرعی مى‌‌داد. از این رو تفاوتی میان قربان گاه ساده‌‌ى عبرانی و انصاب یا قربان گاه‌‌هاى مزین عربی وجود نداشت.

/ 0 نظر / 15 بازدید