نصب حجر الاسود به وسیله امام زمان (عج) در سال 392 قمرى

اعتقاد شیعه بر اساس روایات وارده از معصومین (ع) این است که اگر حجرالاسود از جای خود منتقل شود، تنها توسط معصوم در جای خود استقرار خواهد یافت. و این امر به خاطر ویژگی‌‌های منحصر به فردی است که این سنگ دارد.

لذا در قرون اخیر هرگاه خواسته‌‌اند تعمیر و اصلاحی در کعبه ایجاد کنند، آن زاویه حجرالاسود را با سنگهای اطراف آن کامل بیرون می‌‌آورند و پس از تعمیر، مجدد به کعبه ملحق می‌‌شود.

اما در گذشته هرگاه اتفاقی می‌‌افتاد که کعبه نیاز به تعمیر یا تجدید بنا داشت، حجرالاسود توسط پیامبر یا امام در جای خود قرار می‌گرفت.

در سال 317 ه.ق یکى از فرقه‏‌‌هاى منسوب به اسماعیلى مذهبان که به قرامطه شهرت داشتند، حجر الاسود را از کنار کعبه برداشتند و به أحسا بردند. آنان به مدت 22 سال-چهار روز کمتر- (تا سال 339 ه.ق) سنگ را در آنجا نگاه داشتند و سپس در عید قربان سال مزبور، آن را به جاى نخست باز گرداندند.

در سال 339 که قرامطه حجر الاسود را براى نصب در جاى خود به مکّه مى‌‌بردند، عالم بزرگوار شیخ جعفر بن قولویه، صاحب کامل الزیارات(که شاگرد مرحوم کلینی و استاد شیخ مفید بود) به طرف مکّه حرکت کرد تا شاید در مراسم آن شرکت کرده و امام عصر (علیه‌‌السّلام) را ببیند.

وقتى به بغداد رسید مریض شد و نتوانست برود.

لذا کسى را به عنوان نایب زیارت حجّ خود قرار داده و نامه اى نوشته و مُهر کرد و به نایب داد و گفت: «این نامه را به شخصى که حجر الاسود را به جاى خود نصب مى‌‌کند بده». و در آن نامه از حضرت ولى عصر(علیه‌‌السلام) مدّت عمر خود را و اینکه آیا از این مریضى خلاصى مى‌‌یابد را سؤال کرده بود.

این شخص مى‌‌گوید:

من وارد مکّه شدم و روزى که مى‌‌خواستند حجر الاسود را نصب کنند به خُدّام کعبه پول دادم تا مرا نزدیک رکن کعبه ببرند تا ببینم چه شخصى حجر الاسود را در جاى خود نصب مى‌‌کند.

هرکس مى‌‌آمد و حجر الاسود را بلند مى‌‌کرد تا در جاى خود قرار دهد قرار نمى‌‌گرفت.

تا این که شخصى گندم گون و با چهره‌‌اى زیبا آمده و حجرالاسود را برداشت به جاى خود گذاشت و حجرالاسود در جاى خود مستقرّ شد و در این حال صداى مردم بلند شد و آن شخص از همان راهى که آمده بود برگشت.

من دنبال او رفتم و چشمانم را به او دوخته و مردم را به زحمت از خودم دور مى‌‌کردم. مردم خیال مى‌‌کردند من دیوانه‌‌ام، پس همه مردم راه را براى من باز مى‌‌کردند و من با این که با عجله به دنبال آن شخص مى‌‌دویدم و او به آهستگى و وقار راه مى‌‌رفت به او نمى‌‌رسیدم تا اینکه به جایى رسیدم که کسى نبود.

آن شخص برگشت و به من فرمود: «آنچه با تو است را به من بده».

نامه را به ایشان دادم بدون این که آن را بخواند فرمود: «به او بگو که ترسى از مریضى خود نداشته باش. سى سال دیگر خواهى مُرد».

ناگهان من گریه ام گرفت و دیگر نتوانستم حرکت کنم.

آن حضرت این را فرمود و رفت و همانطور که حضرت فرموده بود ابن قولویه 30 سال دیگر عمر کرد.

(منبع: فوائد الرّضویّه)

/ 1 نظر / 15 بازدید
وبلاگ نویس

با سلام وبلاگ زیبایی دارید خوشحال میشوم به منم سری بزنید[گل]