اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ المَهدِي صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ::::::: براى سلامتى و تعجيل در ظهور امام زمان (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) صلوات :::::::: اللّهمَّ صَلّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم


میعادگه رب
لینک دوستان

آسمان چشم گشاده تا از انوار الهی معصومه اهل بیت نورانی شود و ظرف دلش را پر از پرواز فرشتگان سازد.

زمین دل گشوده تا همه عطشش را با کرامت کریمه اهل بیت سیراب سازد.

زمان، هروله می‏کند تا هلال ذیقعده را در آغوش کشد و از خبر ولادتِ نوری از انوار ولایت در مهد امامت و وصایت،

رشار شور و مستی شود.

سلام بر دیدگان معصومى‌‌‌که عصمت، ناخدای دریای نگاهش بود.

فاطمه اخت الرضا، سلطان دین، روحى فداه

خاک درگاه تو از عرش علا اعلاستى

ملجا اهل زمان و شافع یوم المعاد

خواهر سلطان دین و ثانى زهراستى

 ولادت کریمه اهل بیت

حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) مظهر فضایل و مقامات است. روایات معصومان (علیهم السلام) فضیلت‌‌ها و مقامات بلندی را به آن حضرت نسبت مى‌‌‌دهد. امام صادق (علیه السلام) در این باره مى‌‌‌فرمایند:

آگاه باشید که برای خدا حرمى‌‌‌ است و آن مکه است؛ و برای پیامبر خدا حرمى‌‌‌ است و آن مدینه است. و برای امیر مؤمنان حرمى ‌‌‌است و آن کوفه است. بدانید که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشید که قم، کوفه کوچک ماست، بدانید بهشت هشت دروازه دارد که سه تای آن‌‌ها به سوی قم است. بانویی از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسی، در آن جا رحلت مى‌‌‌کند که با شفاعت او، همه شیعیان ما وارد بهشت مى‌‌‌شوند.

در ادامه کرامتى از آن بانوى بزرگ و پدر بزرگوارشان را تقدیم مى کنم.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

مرحوم حاجی نوری (رضوان الله علیه) داستانی را نقل مى‌‌‌کنند که چون در زمان خودشان و در نزدیکی محل اقامتشان واقع شده و گویا صاحب جریان را مى‌‌‌شناخته‌‌اند داستانی ارزشمند است. ایشان مى‌‌‌گویند:

در ایامى ‌‌‌که ما در کاظمین اقامت داشتیم و مجاور بودیم، در بغداد یک مرد نصرانی بود به نام یعقوب که دچار بیماری استسقا شد و هر چه مراجعه به اطباء کرد، نفعی نداد و بیماری او شدّت یافت. چنان رنجور و لاغر گردید که از راه رفتن عاجز شد. او خود مى‌‌‌گوید: پیوسته مى‌‌‌گفتم خدایا یا شفایم ده یا مرگم را برسان.

تا اینکه شبی هم‌‌چنان که وری تخت خواب خوابیده بودم خواب دیدم سید جلیل و نورانی و بلند قامتی نزد من آمده و تخت مرا حرکت داد و گفت: اگر شفا مى‌‌‌خواهی باید به کاظمین بروی و زیارت کنی که از این بیماری رها شوی.

از خواب بیدار شدم و جریان خوابم را برای مادرم نقل کردم. او که نصرانی بود گفت: این خواب شیطانی است و رفت صلیب و زنّار آورد و به گردنم آویخت.

من دوباره به خواب رفتم و در عالم رؤیا بانویی با جلالت و پوشیده را دیدم که آمد و تخت مرا حرکت داد و فرمود: برخیز. چه آن که صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به زیارتش بروی تا تو را شفا دهد؟

عرض کردم: پدر شما کیست؟

فرمود: امام موسی بن جعفر (علیهما السلام).

گفتم: تو کیستی؟

فرمود: «أنا المعصومة اُخت الرضا» منم معصومه خواهر رضا (علیه السلام).

من بیدار شدم و متحیر بودم که چه کار کنم و کجا بروم. پس در قلبم افتاد به خانه سید محترم، سید راضی بغدادی که ساکن در محله رواق بغداد است بروم. به راه افتادم تا به خانه او رسیدم. در را کوبیدم. او گفت: کیست؟

گفتم در را باز کن. چون صدای مرا شنید دخترش را صدا زد که در را باز کن که یک نصرانی است مى‌‌‌خواهد مسلمان شود.

من وارد شدم و گفتم از کجا دانستید که نصرانی مى‌‌‌خواهد مسلمان شود؟

گفتم: جدم حضرت کاظم (علیه السلام) در خواب به من خبر داد.

بعد مرا به کاظمین و به خانه عالم جلیل شیخ عبدالحسین تهرانی برد و داستان را به ایشان عرض کردم.

به دستور او مرا به حرم مطهر بردند و دور ضریح طواف دادند ولی اثری از برای من ظاهر نشد. چون بیرون آمدم و مختصر زمانی گذشت دچار تشنگی شدم، آب آشامیدم، در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمین افتادم و آن وقت بود که احساس کردم بار گرانی که چون کوه برپشت بود برداشته شد و ورم بدنم از بین رفت و به کلی کسالت و دردم مرتفع گردید.

به بغداد برگشتم بستگانم که از جریان اطلاع پیدا کردند ناراحت شدند. مادرم گفت: خدا رویت را سیاه کند کافر شدی؟

گفتم: از بیماری‌‌ام چیزی مى‌‌‌بینی؟

او گفت: این از سحر است و بالاخره مرا زدند. و خون آلود نمودند و گفتن تو از دین ما خارج شده‌‌ای.

من به کاظمین برگشتم و خدمت شیخ عبدالحسین تهرانی رفتم و او اسلام و شهاتین را به من تلقین کرد و مسلمان شدم و چون خطر مرا تهدید مى‌‌‌کرد مرا مخفیانه به کربلا فرستاد و چون زیارت کردم و برگشتم مرا با مرد صالحی به بلاد عجم فرستاد و یک سال در قریه‌‌ای از توابع شیراز ماندم و بعد به عتبات برگشتم.

 



[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ معین الحاج ] [ نظر شما () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

دل‌‌گویه:

بـهوش ايدل كه ميقات است اينجـا

مــحـل نفـى و اثــبـات اسـت ايـنجا

از اينـجا ساز وحدت مى‌‌شود سـاز

از ايــنـجـا مـى‌شـود پـــــرواز آغــاز

بـــگــو لـبــيـــك يـا مـعـبـود لـبـيـــك

مــرا تـنها تـويى مـقـصـود، لـبـيـــك


ايميل مدير وبلاگ
Email Icon by Parstools.com


امکانات وب