اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ المَهدِي صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ::::::: براى سلامتى و تعجيل در ظهور امام زمان (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) صلوات :::::::: اللّهمَّ صَلّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم


میعادگه رب
لینک دوستان

در ادامه مطلب داستانی بسیار زیبا و خواندنی در مورد انجام حج با نیت خالص و پاداش آن از جانب خداى بزرگ آمده است که انسان را غرق در تفکّر و اندیشه مى‌‌کند. چه بسا گرهى از کار بگشاید.


صاحب «مرآت الجنان» حکایت کند که: ابن سمعون (محمّد بن احمد از علما و وعّاظ دولت عباسیه) در بدایت حال به نهایت فقر مبتلا بود و یکى از درویشان پریشان و مساکین بى‌‌سامان به شمار مى‌‌‌رفت و با کتاب امرار معاش مى‌‌‌کرد.

او مادرى سالخورده داشت که در پذیرایى به او، نهایت کوشش مى‌‌‌کرد و در هیچ باب از فرمان او سرپیچى نمى‌‌‌کرد و در ضمن با او صحبت مى‌‌‌کرد و در اثناى سخن گفت: اى مادر! هواى زیارت بیت الله الحرام و لقاى جمال کعبه خاطر مرا سخت پریشان کرده، اگر بر این فرزندت بذل عطوفت فرموده رخصت مفارقت مى‌‌‌دادى به هر نحوى که ممکن بود راه مکه را پیش مى‌‌‌گرفتم و مى‌‌‌رفتم و در هر مکان مقدس و مشهد مبارک به نیابت تو زیارت مى‌‌‌کردم.

مادر گفت: اى پسر! چگونه با این تهیدستى و عدم استطاعت به این سفر مى‌‌‌روى؟

ابن سمعون به احترام مادر ساکت شد و دیگر چیزى نگفت، تا آن که آن ضعیفه را خواب ربود. وقتى که بیدار شد ابن سمعون را صدا کرد و گفت: اى فرزند! به عزم زیارت بیت الله حرکت کن و من مانع رفتن تو نیستم. چون همین ساعت رسول خدا (صلّى الله علیه و آله) را در خواب دیدم که به من فرمود: فرزند را از پى خیال خویش روانه دار که خیر دنیا و آخرت وى در این سفر است.

اى فرزند سعادتمند! حال که حضرت نبوى مرا به چنین نوید دلخوش داشته، چگونه تو را مانع شوم؟

ابن سمعون از شنیدن این خبر خوشحال شد، فورى برخاست و چند کتاب داشت که برد و فروخت و پول آن ها را براى خرجى مادر نهاد و با قافله حاجیان راه مکه را پیش گرفت.

اتفاقاً در اثناى راه، جمعى از دزدان بادیه ناگهان حمله کردند تمام زوار بیت الله را برهنه ساختند، از جمله ابن سمعون را چنان برهنه کردند که جمله اندام وى حتى عورت، مکشوف ماند.

خود او گوید: پس از وقوع این حادثه در بیابان برهنه و عریان ایستاده بودم و از غم انکشاف عورت به شدّت منفعل بودم، ناگاه نظرم به یکى از همراهان افتاد، دیدم عبایى در دست دارد، پس پیش او رفته گفتم: اى برادر به حال من ترحّم کن و این عبا را از من دریغ مدار. آن شخص بى‌‌مضایقه عبا را به من داد من آن را به دو نیمه کرده نیمى بر میان بستم و نیمى دیگر را به دوش افکندم و دیدم در گوشه آن نوشته بود «یَا رَبِّ سَلِّم وَ بَلِّغ رَحمَتَکَ یَا أرحَمَ الرَّاحِمِینَ».

این نوشته را به فال نیک گرفتم و در موقع شدّت گرسنگى، کنار سفره مسافران نشسته و نگاه مى‌‌‌کردم تا آن که یک نفر مقدارى نان به طرف من مى‌‌‌انداخت و من آن را مى‌‌‌خوردم.

بالاخره با این حال به میقات در دم عراق رسیدیم. پس عبا را احرام خود قرار داده و وارد حرم شدم و مشغول مناسک و وظایف حج و عمره گشتم.

آن گاه روزى به نزد یکى از «بنى شیبه» که کلید بیت الله در دست او بود رفته و شرح حال خود را به او گفتم، چندان که وى را به تنگدستى و بى‌‌معاشى من رقّت آمد. آن گاه به او گفتم: حال که به حال من رحم آوردى، بر حسب اختیارى که دارى مرا به درون خانه مبارکه درآور تا در آن جا با خداى خود خلوت کنم و عرض حاجت و نیاز نمایم.

آن مرد خواهش مرا پذیرفته و مرا به درون خانه راه داد. من وارد شده با حضرت ربّ العزّة گرم راز و نیاز شدم و در طى مناجات، این کلمات را به زبان آوردم:

«اللَّهُمَّ إِنَّک بِعِلمِکَ غَنِیٌّ عَن إِعْلَامِی بَحَالِی اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی‏ ْ مَعِیشَةً أسْتَغْنِى بِهَا عَمَّن سِوَاک‏»؛

یعنى «خدایا! علم تو بر حقیقت چنان است که به شرح مسکنت و اعلام، نیاز نباشد. بار الها! مرا قسمتى نصیب کن که به غیر از تو محتاج کسى نشوم».

همین که این دعا را بر زبان راندم، آوازى را شنیدم که گفت:

«اللَّهُمَّ إِنَّه مَا یُحسِنُ أن یَدعُوکَ اللَّهُمَّ ارزُقهُ عَیشًا بِلا مَعِیشَةٍ»؛

«خدایا سمعون تو را نیکو نتواند خواند و سود فقر از خسران غذا نتوان داد، کردگارا! عمرى قرین فقر ببخشاى و فواید نیازمندى به او ارزانى دار».

من از حرم وداع کرده و خارج شدم و عزم حرکت نمودم و راه عراق را در پیش گرفتم در آن ایام «الطائع بالله» عباسى یکى از کنیزان خود را به موجبى بر خود حرام کرده بود، ولى بیم آن داشت که اگر او را از مجاورت کنیزان دیگر براند و از حرم‌‌سراى بیرون نماید، مبادا بر اندام عفافش آسیبى رسد.

در این باب با چندى از محرمان خود مشورت کرد، یکى گفت: ابن سمعون واعظ به زودى از سفر مکه برمى‌‌‌گردد، صلاح آن است که این خادمه را به شرط زنى بدو بخشید، تا خاطر خلیفه با حفظ ناموس کنیزک آسوده گردد و دیگران نیز بر این رأى صواب آفرین گفتند.

خلیفه رخصت داد تا آن امر انجام گیرد. پس حسب الامر مرا با جمعى از عدول نزد خلیفه برده و آن جاریه را به عقد من بستند و با أمتعه و اموالى بیرون از حساب و أقمشه و أثقالى افزون از شمار، به سراى من فرستادند.

گویند پس از آن که ابن سمعون را سرّ رؤیاى مادر و استجابت دعاى خویش ‍ به رأى العین مشهود افتاد، همواره در مجامع و در بالاى منبر شرط سپاس به جا مى‌‌‌آورد و از آن نعمت ناگهانى پیوسته حدیث مى‌‌‌کرد و در ترغیب مردم به انقطاع از ماسوى [غیر خدا] ترغیب مى‌‌‌نمود.

 

(منبع: نامه دانشوران 1: 265)

 



[ ۱۳٩۳/٤/٢ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ معین الحاج ] [ نظر شما () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

دل‌‌گویه:

بـهوش ايدل كه ميقات است اينجـا

مــحـل نفـى و اثــبـات اسـت ايـنجا

از اينـجا ساز وحدت مى‌‌شود سـاز

از ايــنـجـا مـى‌شـود پـــــرواز آغــاز

بـــگــو لـبــيـــك يـا مـعـبـود لـبـيـــك

مــرا تـنها تـويى مـقـصـود، لـبـيـــك


ايميل مدير وبلاگ
Email Icon by Parstools.com


امکانات وب